تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
/DTD/xhtml1-strict.dtd"> ترانه هام شبیه بارونه
ترانه هام شبیه بارونه

شعروگاهی متن ادبی

پینه ها

همیشه نقاشی خوبی بودند

که صفحه ی دستانت را

به زخم هایت گره می زدند

بی آنکه

سبزی چشمانت را

از کودکیم دریغ کنی

وشانه هایت

که همیشه سنگین بود

ونگاههای کوچکم

که به نگاهت نمی رسید

وعرق های پیشانیت را

فقط به دست نسیم های شمال می دادی

تا مغرب چشم هایم

خستگی ات را آخ نکشد

خدای من

چقدر کوچک بودم

که بزرگی دردهایت را نفهمیدم

وشانه ات خم شد

وهنوز پنهان تر از همیشه

به دردهایت مسکن تزریق می کنی

ومن هنوز غرق کودکی هایم

بهانه میگیرم

وتو بی آنکه درد بکشی نازم می کنی

وقصه هایت

همیشه بوی امید وتازگی می دهد

وبرایم همیشه صبر را هجی می کنی

ومن هنوز

غرق بیقراری های دنیای کودکیم

وتو همیشه از بدی دنیای ماشینی حرف می زنی

تا شاید دلبستگی هایم را کم کنی

ومن عین خیالم نیست

وتو در خود می شکنی

تا من صدای شکستنت را حس نکنم

وخدا می داند

که فرشته ی من نظیر ندارد!



نوشته شده در 2012/5/12ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|

چشمم

باران می شود

برای َ

تمام شعرهایی

که در دلم مردند

وخدا برای تشییع آن ها تابوتی نداشت

ومن با بی رحمی

همه را شعله شدم

تا خاکسترش را

به پای جوانی ام بریزم

ودوباره شعر

در وجودم قد بکشد

وبشودسارای چشم آبی

که همیشه منتظرش بودم

تا با لالایی ام خوابش ببرد

وحالا

تمام شعرها

سارای چشم آبی من اند

که برای هر کدامشان

هر روز جانم را صدقه میدهم

                                       دست کودک گل فروش کنار خیابانمان!!!!

نوشته شده در 2012/5/4ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|


اکنون که به نامت رسیدم در وصفش مانده ام که چه بگویم!واژه کم آورده ام.کم بودند وناب آن لحظه هایی که به رد پاهایت خیره شدم تا تفسیر گامهایت را بلد شدم تاکه دانستم چگونه پی قدم هایت بدوم با اینکه چگونه دویدن را مادر آموخته بود اما در کدام مسیر دویدن را باید با رمز انگشتان تو کشف می کردم.چه شیرین به من آموختی که چه وقت هایی به زندگی بخندم تا زندگی از بودنم احساس خستگی نکند وگریستن را از یادم بردی وشیوه ی نگاهم را به زندگی شکافتی تا عمیق تر ببینم وزیباتر زندگی کنم.ای معلم !ای بهترین واژه!ای شیرین ترین کلام!با زبان بی زبانیم می ستایمت!

این روز عظیم را به تمام معلمانم از دبستان تا دانشگاه،به تمام همکاران ودوستان عزیزم از دورترین نقطه ی جهان تا نزدیکترین وبه آنانی که پیامبر گونه دستی را به سمت نور هدایت میکنند تبریک می گویم واین شعر را به همه ی معلمانم در طول دوره ی تحصیلم وبه همه ی همکاران عزیزم تقدیم می دارم.

یک سبد تفسیر

من از تلخی لبهایت فقط انجیر می خواهم 

خدایی بی ریا بی رنگ و بی تصویر می خواهم.  

من ار تقسیم دستانت کمی اکسید زیبایی 

ویک دل تا ابد در مذهبت درگیر می خواهم.   

من از مردان چشمانت هزاران حرف و یک دنیا 

ولختی مهربانی ،یک سبد تفسیر می خواهم.   

من از آوندها تردید می رویم ومی خیزم 

واز دستت هزاران دست و یک تقدیر می خواهم.   

هنوزم مشق هایم سیب و بادامی ست در سینی 

ودر شب های بارانی کمی کبرای بی تقصیر می خواهم.   

خیالش نیست بعد از سالها تبعید چشمانت 

من از دنیا الفبایت فقط  زنجیر می خواهم.

نوشته شده در 2012/4/30ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|


حالا بهار91

عطر تنت را

برای دستانی

هدیه می آورد

که مدام فال حافظ می گیردو

بساط هفت سینش

جور جوراست

برایم خدا شدی

ودر نفس هایت جوان شده ام

آنقدر

که مادر به جوانی ام شک می کند

هوای عید امسال

چقدر سبز

ومن چقدر در تو

آرام تر از همیشه می خوابم

وچشمانت

پر از آغوش است

برای رگ هایم

که خونش عصیان کرده است

تا شاید

تو را حس کند

ومن پر از تو می شوم

حتی اگر

دستت دور

وآن سمت های آب های جهان باشد

وحالا من در تو خواهم مرد

تا جانی دوباره بگیرم

ونازتر از همیشه

در جانم حلول خواهی کرد

حتی اگر

دنیا دنیا فاصله اینجا کاشته باشند

باز هم من در تو خواهم مرد

مث لیلی در مجنون

مث شیرین در فرهاد

مث من در تو!!!!!!!!!!!!!!



نوشته شده در 2012/3/31ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|

نکته:این عکس در بیست ودوم بهمن با موبایل ان86 ازسددره زندون در شرق بردخون نو گرفته شد

(تقدیم به او که بوی نفس های تازه اش رامیشود حس کرد.)

دنیای من دوباره پوست می اندازد

زیر همین پوسته ی آهنی دنیا

وهوای عاشقی ام قاچ برمی دارد

سر میز صبحانه ای که بی نان است

وسادگی از دیواردلم بالا میرود

تازه خودم را میبینم

که برای زندگی کردن

قاطی آدمهای دنیا شده ام

واصلا نمی فهمم

دنیای من دست کدام دیوار است

که اینچنین عصیان کرده است

ولی اگر کمی خستگی هایم راپای تو بریزم

می توانم دوباره راه بروم

نفس بکشم

وشاید بتوانم مثل قدیم ها زندگی را از سر بگیرم

باید کمی به تو هم ایمان بیاورم

بی آنکه شب را باورکنم

وتو باید مدام تکرارم کنی

تا باور کنم که هستی

ومرا می فهمی

تا باور کنم

که هنوز انسانی

که درد را بلدی

واز دیوار هراسانی

من هنوز به بودنت شک دارم

به آمدنت

وبه رسیدنت

باید که نشانه بگذاری سر راه آمدنت

واز قبیله های هابیل آب برداری

وردپایت روی شن های تاریک جهان

آفتاب بکارد

شاید بشود به آمدنت ایمان بیاورم

 

 

نوشته شده در 2012/2/16ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|



آسمان لحظه های من چه بیقرار بود


دست هرستاره شاخه ای انار بود

من پراز گناه بوسه می شدم ولی

در عبور ریل مرده ای که بی قطار بود

دانه دانه خون چکید روی دفتر دلم

وزحدیث لاله های عشق بی شمار بود

سال ها دل از گل وگلوله می سرود باز

وزن شعرها شبیه یک شعار بود

قلب کوچه های خسته ی بریده از نفس

یادگار خون وپرسه درشب فرار بود.

خاطرات من دوباره مشق شب نوشته بود

روی هر ورق که آیه آیه انتظار بود

لحظه ها،دقیقه های من چه کند می گذشت

از خطوط چشم جاده ای که بی سوار بود

ساقه پر شد از شکوفه ساعت از نود گذشت

شب شکست ودست هر ستاره شاخه ای انار بود.

نوشته شده در 2012/2/6ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|

وقتی که خرد می شوی

مچاله می شوی

ودنیا دور سرت هزار دور می چرخد

وقتی که طعم ها همه گسند

وفنجان ها می شکنند

فرصت برای تفکر کم می آوری.

**

به چه زل زده ای دختر!

به قابی که پدر ندارد!

حالا هوای مادر بودن از سرت می پرد!

مادرم خرد کردن عاطفه را

خوب تر از سایه ی پدربلد است

او می فهمد چطور مچاله ات کند

تا سکوتی شیرین به خانه برگردد

مثل قدیم ها؛

  که آمنه بود ،من بودم،ورسولی

 که پیامبر مهربانی  بود

وحالا نیست ؛

ومن

با تاریکی همسایه ام

ومادرم برایم قصه نمی گوید

تا مبادا پلکم را خواب

ودست از هیاهو بکشم

خدایا !

مجبورم دوباره قرآن ها را ردیف کنم

تا وحشت از دلم بپرد

دیگر از انجیل برنابا هم کاری ساخته نیست

وتو خوب می دانی

که من به چه عادت دارم

وشکستن است

که مدام رامم می کند

خدایا !

من نگاه تلخت را شیرینم!

و از قهوه ی تلخ  بیزارم.

به جان مائده

فال هم نمی گیرم

ولی مادرم را

با  هرچه نگاه تلخ

دوستش دارم

وبه باران

همیشه محبت دارم

وگیاه را

از ساقه نمی چینم

وخدایا تو را.................




نوشته شده در 2012/1/5ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|

 واین سمت

مردی نفس می کشد

که خیلی شبیه زن است

حرفش از جنس درد است

ورنگش شبیه من است

آرزو های او چوبی اند

و با یک نفس دود می شوند.

وخیلی زمان می برد

تا به تنهایی عادت کند

 ومن  بارها دیده ام

که دل کهنه اش را

برای خودش مشق می کند

وهی با زمین بحث دارد

سر رفتن ثانیه

وبا این بگوی ومگوهای او

در این سمت ها

جهان عادت رفتنش را

به آتش کشیده

وهی کندتر می رود

واین سمت ها

مردی که شبیه زن است

دارد از دست من می رود!

نوشته شده در 2012/1/1ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|




جاری تر از سکوت به تو

وحال وهوایت می اندیشم

تازگی ها بکر شده ای

مثل ماده طوطی ها

هی تخمه می شکنی

وشکلکهایت کم نمی شود

حواسم را که جمع کنم

تازه به تفریق لب های تو نمی رسم

حسابی دلم برای دلت تنگ شده

اینجا حواس کسی به ماهی ها نیست

فقط گربه ی عمه فاطی

وحیاط پر از پاییز است

مثل میز پرونده

کمی نگاهت را دُشت تر کنی

همه را فهمیدی

یادت باشد

حواس گربه به ماهی هاست


نوشته شده در 2011/12/21ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|

 

وقتی قلم نوشت

باران بدون واژه ریخت

دفتر دوباره خیس شد

وقصه در اسارت زینب کلیک خورد!

تا صحنه جان گرفت

در قد وقامت عمو

در ناگهان, تیر ومشک

لوح وقلم در هم شکست وبعد

طاقت نیاورد این قلم

خمیده هی نوشت:

نفرین به تو فرات

آب که تشنه ی باران نمی شود!

حالا دنیا چه تلخ گریه می کند

وقتی فرات

آتش گرفت و

با هق هق علی

شعله شعله بر دامن رباب ریخت

حال زمان خراب شد

طوری که رود یانگ هم

یک لحظه خشک وبعد

صحنه رسید به تاراج خیمه ها

نه !گویی نمی شود

جایی که قهرمان قصه زینب است

برصورت رقیه سیلی نوشت وبعد

برق از سر جهان پرید

ونزدیک های عصر

آزادگی به اوج خود رسیدو

خون بوی خدا گرفت وبعد

باران بدون واژه ریخت

بر سرخی غروب نینوا!

نوشته شده در 2011/12/7ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط سمیه محمودی (ویکتور)|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت